بذار بچه همون مدرسه‌ای که آرامش داره درس بخونه!

در تمامِ دورانِ تحصیلم، پدر و مادرم برای مدرسه‌ی من تصمیم‌گیری کردند. یادمه چند مرتبه من رو از مدرسه‌ای که دوست داشتم و توش شاگرد اول بودم، به مدرسه‌ی دیگری بردند. و اتفاقی که افتاد این بود که من تا یه حدی توانایی داشتم و وقتی در بین بچه‌های قوی‌تر از خودم قرار گرفتم، اعتماد به نفس من و احساسی که به موفقیتِ خودم داشتم، کاملاً تحت تأثیر منفی قرار گرفت.

یادمه سال دوم راهنمایی داشتم تو یه مدرسه برای 2 سال شاگرد اول میشدم. بعد مدرسه من رو به خاطر خونه عوض کردند و رفتم به یه مدرسه‌ی ضعیف‌تر. اتفافی که افتاد این بود که کلِ سالِ سوم راهنمایی، من در عذاب و شکنجه‌ی روانی بودم. به این دلیل که مشاورِ اون مدرسه به شدت از من خوشش اومده بود و از همون ابتدا به شکلِ بسیار بدی، از من حمایت میکرد. بد از این جهت که تمامِ بچه‌ها با من بد شده بودند.

من شاگرد اولِ اون مدرسه بودم. درسام همه‌جوره خوب بودند ولی لذتی نمی‌بردم. چون همه‌ی بچه‌ها از من بدشون میومد و سرکلاس من رو آزار می‌دادند. اون سال‌ها صدماتی به من وارد کردند که تا الان شدیداً شخصیتِ من رو ناسالم کرده. البته به داد خودم 6 ماهی هست که رسیدم و دارم طرح‌واره درمانی می‌کنم پیشِ یه تراپیست خیلی خوب.

سال سوم راهنمایی با تمام رنج و سختی‌هاش تموم شد و من آماده بودم با معدلِ 19.96 به دبیرستان برم.

یادمه بازم به روالِ گذشته بابا اصرار داشت مدرسه‌ای که خودش فکر می‌کنه خوبه منو ببره. یادمه همون سال من یه دبیرستان با یکی از دوستام به صورت مشترک قبول شدم و خودم دوست داشتم اونجا برم. اما بابا دوست داشت یه مدرسه‌ی دیگه که همکارش پیشنهاد کرده بود، من برم. فرقشون این بود که من تو مدرسه‌ی مورد علاقم که سطح خیلی خوبی داشت، قبول شده بودم. اما تو آزمون ورودی مدرسه‌ی مورد پسند بابا، نه! من با پارتی بازی و یه آشنا که قبلاً تو همون مدرسه درس خونده بود، تونستم برم مدرسه‌ای که بابا می‌خواست برم و داستانِ غم‌انگیزِ من شروع شد.

اگر بهتون بگم شیرینیِ دورانِ دبیرستانِ من، کاملاً به تلخی تبدیل شد و تمام اون سال‌ها من باز هم با صدمات روانی و شخصیتی، بزرگ شدم، دروغ نگفتم! از اجبارهای دینی، اخلاقی بگیر تا برنامه‌های بسیار غیرمنطقیِ درسی. 4 سال از زندگیم کاملاً داشتم اذیت میشدم! رنج می‌بردم و هر روزِ من با استرس بود. خبرِ بد اینکه من تو بچه‌های اون مدرسه، جز نفرات آخر بودم همیشه. هربار که نتیجه‌ی آزمون‌ها رو به دیوار تو حیاط میزدند، من با خجالت و بدون عجله و با ناراحتی، به اون نتایج نگاه می‌کردم و احساس شکست و بدبختی می‌کردم. احساس می‌کردم چقدر بدرد نخور و مزخرف هستم. احساس داشتم هیچی نمیشم و آینده‌ی خوبی پیشِ روم ندارم.

جالبه که همه‌ی سال‌های اول و دوم و سوم و چهارم که کنکور بود، بابا آخرِ سال و انتهای هر نیم‌ترم، با احساس خفت میرفت مدرسه و کارنامه‌ی نه چندان خوب پسرش رو می‌گرفت. هربار بین اولیا به خاطر نتایج ضعیف پسرش، تحقیرِ نامحسوس میشد و هربار مشاورینِ من بابا رو بسیار رنجیده خاطر می‌کردند که این بچه به درد این مدرسه نمی‌خوره. وردارید ببریدش. ما نمی‌خوایمش. بابا هم هربار از دلسوزی و ناآگاهی اصرار میکرد که من رو نگه‌دارند و من قول میدم که بهتر بشم.

بابای من، به خیال خودش داشت من رو تو دبیرستانی نگه‌ می‌داشت که در آخر من حتماً قبولی کنکورِ خوبی بیارم. اما نمی‌دونست که من دارم هر روز رنج می‌برم. شکست‌ می‌خورم. با کسانی که در سطح و توانایی من نیستن، مقایسه می‌شم و هر روز بیشتر از دیروز، از درس و مدرسه و معلم و برنامه و مشاوره، بیزار تر از همیشه!

پدرِ من هرگز نمی‌دونست و من هم فهمِ این رو نداشتم که بهش بگم این‌ها رو.

داشتم پادکستِ دکتر هلاکوییِ نازنین رو گوش می‌دادم که تو این پادکست یکی از افرادی که زنگ می‌زنه، خانومیه که مدرسه‌ی بچه‌ش رو عوض کرده و حالا می‌خواد برای گریه‌های دخترش، راهکار بگیره.

این زن دقیقا همون پدرِ من تو اون سال‌ها بود.

صحبت‌های  دکتر هلاکویی رو لطفا تو این پادکست گوش بدید.

پدرِ من، هرسال با کلی چک و تقسیط، شهریه‌ی بسیار بسیار سنگینِ اون مدرسه رو پرداخت می‌کرد. هدفش چی بود:

  1. پسرش بالاترین سطحِ آموزشی رو تجربه کنه. نمرات عالی بگیره. درسا رو خیلی خوب و عمیق یاد بگیره. و وضعیت تحصیلیش خیلی ممتاز باشه نسبت به همسن و سالاش.
  2. از لحاظ اعتقادی، یه بچه مسلمونِ واقعی بشه. به دور از تظاهر. به دور از کثافتی که همه‌ی فضای کشور رو گرفته. یه پسرِ مومن و سالم و درست کار و مسلمونِ واقعی.
  3. دوست داشت از نظر اخلاقی، سالم بزرگ بشم. از هرگونه ناهنجاری اجتماعی، تا حد امکان به دور باشم و بتونم خودم رو حفظ کنم.

اما در آخر تو تمام این 4 سال چه اتفاقی افتاد؟

  1. من بالاترین سطحِ آموزشی رو تجربه کردم. اما هیچی ازش نفهمیدم. نمره‌هام بسیار پایین بودند. درسا رو اصلا خوب یاد نگرفتم. دانشِ بسیار سطحی و شکننده‌ای داشتم. وضعیت تحصیلیم واقعا افتضاح بود. معدلِ بسیار بسیار پایینی داشتم. نسبت به همسن و سالام احساس شکست؛ پوچی و خالی بودن داشتم. احساس می‌کردم چقدر انسانِ ناتوان و بی عرضه‌ای هستم. اصلا دیگه مثلِ دوران راهنمایی اعتماد به نفس نداشتم و یه آدم ترسو شده بودم.
  2. تمامِ اون 4 سال، این مدرسه مارو مجبور می‌کرد نماز جماعت بخونیم. تمام مدت بوی گندِ جوراب و عرق تو مشام ما بود. همیشه مناسبت‌های مذهبی، مجبور بودیم عزاداری یا شادی کنیم. هرگز حقِ انتخاب نداشتیم. ما رو با یه سری اعتقادِ خیلی خشک، نادرست و شدیداً افراطی بار آوردند. مثلا فرض کنید آهنگ گوش دادن حروم بود. با دختر و جنس مخالف صحبت کردن، غیر اخلاقی بود. دوست دختر داشتن، جرم بود. حتی صحبت راجبِ بازی‌های کامپیوتری که ربطی به دین و مذهب نداشت، ممنوع بود. یادمه بچه‌ها رو به خاطرش یه سال، حسابی چند روزی اذیت و شکنجه‌ی روانی کردند. نتیجه این شد که من بیزار از دین اسلام، مسلمون و هرگونه اعمالِ مذهبی شدم. الان صدای اذان بسیار من رو عصبی می‌کنه. نماز خوندنِ بابا من رو خشمگین می‌کنه. بابای من اصلا آدمی مثلِ آدمای مذهبیه تو مدرسه نبود؛ ولی پسرش چهار سال با اون آدما زندگی کرد هر روز. پدرِ من هنوزم نمازش ترک نمیشه ولی پسرش کلاً از مسلمونی متنفر شده و کلاً دوست نداره به هیچ دینی باشه. بابای من هیچوقت یادم نمیاد باورهای خشک و مزخرفِ اون آدما رو داشته باشه ولی تمامِ اون سال‌ها اونا داشتند این باورها رو محسوس و نامحسوس؛ داخل کلاس و خارج از کلاس، به خوردِ ما می‌دادند.
  3. تو مدرسه‌ای که ما بودیم، انواع و اقسامِ ناهنجاری‌های رفتاری و اجتماعی، تو بچه‌ها دیده میشد. از LGBT بودنِ بچه‌ها تا حتی رفتارهای دیگه. هرچند اقلیت‌های جنسیتی برای من بسیار بسیار قابل احترام هستند. اما شما هم با من موافق هستید که کثافت‌کاری در هر نوع از تمایلات جنسی، حتی افرادِ معمولی، یک رفتارِ نابهنجار و غیراخلاقی تلقی میشه. می‌خواد شما گِی باشی؛ بای باشی یا یه فردِ نرمال. تمامِ اون 4 سال، بچه‌هایی بوددند که کثافت‌کاری‌های مختلفی انجام می‌دادند. از همه نوع و همه شکل! و من اونارو می‌دیدم. درسته من قاطی نشدم. نه سیگار نه مواد نه مشروب نه هرچیز دیگه! اما بود و من هم می‌دیدم. پس اون  قرنطینه شدنی که بابا با انتخابِ این مدرسه مدِ نظرش بود، اتفاق نیوفتاد!
  4. اتفاق چهارمی که رخ داد، خورد شدنِ من طی یک جلسه‌ی بازجویی شبیه به همون جلسه‌های توی فیلما بود. یادمه سال سوم به خیال خودشون برای اینکه نخاله‌ها رو از بین دوره جمع کنند و با اخراج کردنشون، به خیال خودشون فضا رو برای سال چهارم و کنکور درست کنند، بازجویی‌های نفر به نفری انجام دادند که بچه‌ها رو وسط کلاس خیلی عادی میکشیدند بیرون. دو زنگ میبردنشون تو یه اتاقی و با گفتنِ یه سری چیزا که مثلا اون بچه احساس خطر کنه برای اخراج شدن، ازش حرف میکشیدند که دوستاش رو لو بده. یادمه با من همین کار رو کردند و من اون روز تا همیشه تو زندگیم یادم هست. به قدری حالم بد شده بود که واقعا نمیدونستم چطوری باید آروم باشم. طرف جلوی من نشسته بود و منِ بی قرار مدام قدم میزدم جلوی میزش. و با استرس به سوالاش جواب می دادم. یادمه آخرش مثل بازجویی ازم خواست همه رو دوباره تو برگه بنویسم و امضا کنم. واقعا شکنجه‌ی روانیِ بدی بود. واقعا داغون شدم. قسمتِ بدترش این بود که من واقعا خطای بدی نکرده بودم. و اونا فقط داشتند از سادگی منِ از بچگی و پاکی من، سواستفاده میکردند. نگم براتون که چقدر داغون شدم!
  5. نتیجه این شد که اگه من این مدرسه نمیرفتم. همون اول دبیرستان، همون مدرسه‌ای که خودم با توانایی خودم قبول شده بودم، به همراه رفیقم رفته بودم، الان من دانشگاه آزاد نمی‌خوندم و رفیقم دانشگاهِ شهید بهشتی باشه! من اون همه اذیت  نمیشدم و رفیقم لذت ببره. جالبه که هردو مدرسه از نظر سطح آموزشی و نتایج، با هم برابر شدند در آخر. اما این وسط من سوختم و داغون شدم.

ای کاش میفهمیدم و به بابا میگفتم که دوست دارم همون مدرسه‌ی اول برم.  پدرِ من خیلی زحمت کشیده برای ما. خیلی دلسوزه. خیلی مهربونه. اما عدم آگاهی و دنبالِ درست تربیت کردن نرفتن، باعث شد که من صدمه‌ی زیادی بخورم. و بابام همه‌ی تلاشاش بی ثمره بمونه. بابام خدا تومن 4 سال هزینه‌ی من کرد. و من هیچ استفاده‌ای ازش نبردم. ای کاش نصف اون هزینه‌  رو خرجِ آرامش و کلاس‌های خوبِ خارج از مدرسه میکردیم. باور کنید درسمم خیلی بهتر میشد با روحیه‌ی خوبم. چون من درس خون بودم. تو جای غلط و با آدم‌های غلطی هم مدرسه‌ای شدم. من کل دوران درسیم، نمراتم عالی بود. اما از دبیرستان به یکباره داغون شد. 

بابا رو فقط جایی که نرفت کتاب بخونه؛ نرفت مشاوره بگیره و از دکتر‌های متخصصِ این حوزه، سوال نکرد، مقصر میدونم.

اما اونقدر قدرشناس هستم که ازش بابتِ تمامِ این هزینه‌ها و تلاش‌هایی که برام کرد، تشکر داشته باشم. بابای من از دهن خودش زد و خرجِ ما کرد. اما ای کاش آگاهی بود. ای کاش مشورت بود. ای کاش استفاده از مشاور و متخصصِ رشد و تربیت بود. ای کاش...

 

تا دلتون بخواد، میتونم از اون سال‌ها بنویسم. ولی دیگه الان تو این مطلب، حوصله‌ای برای بیشتر گفتن نیست.

ازتون خواهش می‌کنم پادکستی که گذاشتم رو گوش بدید و اگر مشکلی تو پخشش بود، از این لینک برید و گوش کنید بهش.


بروزرسانی: خوشحالم که هشتگ #ازمدرسه ترند شده و این مطلب بسیار بهش مرتبط هست😍

بذار بچه همون مدرسه‌ای که آرامش داره درس بخونه!
Designed by Igor Kozak
[تعداد: 6    میانگین: 3.5/5]

به نوشتن خیلی علاقه‌دارم. بهم آرامش میده. مثل موسیقی و فیلم و سریال. از وقتی یادمه راحت می‌‍‌نوشتم. برام سخت نبود چیزی که تو فکرم میگذره رو با کلمات بیان کنم. تلاشم اینه خودسانسوری نکنم تا جایی که بدبخت نشم! ساده و شفاف بنویسم. هرجا نیاز باشه دستوری می‌نویسم و هرجا بخوام، شکسته و عامیانه. برای این دوگانه نوشتن هم، دلایل خودم رو دارم. گاهی عامیانه نوشتن، خیلی بهتر احساسات رو منتقل می‌کنه. گاهی رعایت دستور نگارش فارسی و دوری از شکسته‌نویسی، باعث میشه جدی بودنِ مطلب مشخص باشه. انتخاب خودم، اگه مجبور نباشم، عامیانه و شکسته نوشتـنه. ولی به اجبار در دستوری نوشتن هم، مهارت دارم.

۵ comments On بذار بچه همون مدرسه‌ای که آرامش داره درس بخونه!

  • از همون اول از زمانی که یادم میاد از همون اولین تجربه ها این پدرومادرم بودم که تعیین میکردن که چیو بپوشم بخورم با کیا دوست باشم و…دراصل تعیین میکردن من چی باشم و چیو دوست داشته باشم ذهنم مغزم روحم قلبم شده بود عروسک خیمه شب بازی که هرجور میخاستن بازیش میدادن اینو جمله رو خوب به خاطر دارم تو باید حتما یه دکتر موفق بشی این جمله برای یه بچه ی دوم دبستان زیادی سنگین بود اون دوست داشت حالا حالا ها بازی کنه بخنده از زندگیش لذت ببره ولی محروم بود باید وقتشو این کلاس و اون کلاس پر میکرد چون اون قراره دکتر بشه قراره مایه ی افتخار بشه هیچوقت تو مدرسه دوستی نداشت چون کسی از یه دختر بچه ای که بچگی بلد نیست خوشش نمیاد کم کم که این دختر بچه بزرگ شد خودشو شناخت فهمید که چقد عاشقه نقاشیه چقد علاقه داره به کارهای هنری چقدرررر عشق میکنه وقتی با رنگا سروکله میزنه عکاسی میکنه ولی اون نمیتونست چون اون باید دکتر میشد باید… اون تو بهترین مدارس درس میخوند همیشه تو اتاق درحاله درس خوندن بود شاگرد اول کلاس همیشه اسمش رو بنر ؛تا رسید به کلاس اول دبیرستان اون دلش نمیخاست دکتر بشه اونجا بود که فهمید اینی که الان هست خودش نیست پس یه تصمیم بزرگ گرفت اینکه زندگیشو خودش تغییر بده اون همون شرایطو ادامه داد اما اینبار دیگه شاگرد اول نبود دیگه اسمش رو بنر نبود حالا شده بود ی بچه معمولی ی دختری که مامان باباشم دیگه دوسش نداشتن اما خودش خودشو دوست داشت تا رسید به چهارم دبیرستان اونجا برای ی بار دیگه ثابت کرد اگه بخاد میتونه دکتر بشه اما دکتر بودن انتخاب اون نبود رفت سره جلسه کنکور سوالارو یکی یکی میخوند بلد بود راحت میتونست انتخاب کنه مطمئن بود به گفته مشاورش میتونه جزوه تک رقمیا بشه ولی نزد فقط از هر درس ۴ تا تست و اروم جلسه رو ترک کرد دیگه بار سنگینی رو دوشش نبود چشمایه پدر مادرشو دید که چقد بهش امید دارن ولی اون دلش میخاست خودش باشه جواب کنکور اومد و غیر باور بود برای همه…امید چشم پدر مادر از بین رفت و تمام…
    و حالا من اینجام یه ادمه موفق و خوشحال و راضی از زندگی و عشققق میکنم از اینی که هستم و به خودممم افتخار میکنم که تونستم رو پای خودم وایسم و یه تنه باهمه مشکلات رو در رو بشم یه دختر خود ساخته دختری که ۱۰ ساله ایندشو میدونه چه جوری میخاد که بگذرونه که میخاد چی بشه و از چیا لذت ببره هنوزم همون گیرا هست هنوزم میگن چی بپوش چی بخر چه جوری درس بخون ولی من دیگه اون دختر بچه نیستم کسیم که تصمیم میگیرم چه جوری زندگی کنم که حتی اگه خلاف جهت همه ام حرکت کنم از خودم راضیم و مطمئنم اونا دارن اشتباه میرن و من موفقم…
    همین

  • تاثر برانگیزه

  • سایت خیلی خوبی دارید. موفق باشید.

  • زمان فریبی بیش نیست

  • Pingback: چرا دوست دارم از ایران مهاجرت کنم؟ – روزمرگی با جویان ()

Leave a reply:

Your email address will not be published.

Site Footer